تبليغاتX
سرنوشت
سرنوشت

 

*~*~ یا حسین~*~*

ریزد از چشمم ستاره، در جگر دارم شراره

می چکد خون شهیدان از هلال خون دوباره

شد محرم ماه ماتم

ماه محرم و شهادت سرور و سالارمان آقا امام حسین (ع) را به تمامی شیعیان تسلیت عرض میکنیم و التماس دعا داریم .

دشمنت كشت ولى نور تو خاموش نگشت      آرى آن جلوه كه فانى نشود نور خداست

 

 

 

 



| *| نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آذر 1388 و ساعت 21:32 توسط منصوره |
*~*~~*~*

 

 

 

 

 

خوش آمدین

نظر هم یادتون نره  



| *| نوشته شده در شنبه چهاردهم آذر 1388 و ساعت 0:0 توسط منصوره |
*~*~قصه شیرین(خیلیییییی قشنگه)~*~*

مهرورزان زمانهای کهن

هرگر از خویش نگفتند سخن

که در انجا که تویی

برنیاید دگر اواز از من

ما هم این رسم کهن را بسپاریم به یاد

هرچه میل دل دوست  بپذیریم به جان

هرچه جز میل دل اوست بسپاریم به یاد

اه

باز این دل سرگشته ی من  یاد ان قصه شیرین افتاد

بی ستون بود و تمنای دو دوست

ازمون بود و تمنای دوعشق

در زمانی که چو کبک خنده میزد شیرین

تیشه میزد فرهاد

تیشه  در کوه...

نه توان خورد به جانبازی فرهاد افسوس

نه توان کرد به بی دردی شیرین فریاد

کار شیرین به جهان شور برانگیختن است

عشق در جان کسی ریختن است

کار فرهاد براوردن میل دل دوست

خواه با  شاه درافتادن و گستاخ شدن

خواه با کوه در اویختن است

رمز شیرینی این قصه کجاست؟

که نه تنها شیرین بی نهایت زیباست

انکه اموخته به ما درس محبت میخواست

جان چراغان کنی از عشق کسی

به امیدش ببری رنج بسی

تب و تابی برات هر نفسی

به وصالش برسی یا نرسی

سینه بی عشق

               مباد........



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آبان 1388 و ساعت 19:40 توسط منصوره |
*~*~تنهایی~*~*

 

اگه خدا واسه کسی یار نمی ده یعنی خودش می خواد یارش باشه

چون می دونه آدما صبرشونو تواناییشون خیلی کمه واسه اینکه سنگ صبور بندش باشه

خودش با آغوش همیشه باز و پر از محبتش آروم می کنه بند شو...

فکر کنم این بهترین و قشنگترین بهانه واسه تنها بودن باشه...

                                                                                  خدایا بهم آرامش بده...

 

 



| *| نوشته شده در سه شنبه سی و یکم شهریور 1388 و ساعت 15:40 توسط منصوره |
*~*~عشق بورزید تا به شما عشق بورزند~*~*

روزي روزگاري پسرك فقيري زندگي مي كرد كه براي گذران زندگي و تامين مخارج تحصيلش دستفروشي مي كرد.از اين خانه به آن خانه مي رفت تا شايد بتواند پولي بدست آورد.روزي متوجه شد كه تنها يك سكه 10 سنتي برايش باقيمانده است و اين درحالي بود كه شديداً احساس گرسنگي مي كرد.تصميم گرفت از خانه اي مقداري غذا تقاضا كند. بطور اتفاقي درب خانه اي را زد.دختر جوان و زيبائي در را باز كرد.پسرك با ديدن چهره زيباي دختر دستپاچه شد و بجاي غذا ، فقط يك ليوان آب درخواست كرد.
  دختر كه متوجه گرسنگي شديد پسرك شده بود بجاي آب برايش يك ليوان بزرگ شير آورد.پسر با تمانينه و آهستگي شير را سر كشيد و گفت : «چقدر بايد به شما بپردازم؟ » .دختر پاسخ داد: « چيزي نبايد بپردازي.مادر به ما آموخته كه نيكي ما به ازائي ندارد.» پسرك گفت: « پس من از صميم قلب از شما سپاسگذاري مي كنم»
سالها بعد دختر جوان به شدت بيمار شد.پزشكان محلي از درمان بيماري او اظهار عجز نمودند و او را براي ادامه معالجات به شهر فرستادند تا در بيمارستاني مجهز ، متخصصين نسبت به درمان او اقدام كنند.
دكتر هوارد كلي ، جهت بررسي وضعيت بيمار و ارائه مشاوره فراخوانده شد.هنگاميكه متوجه شد بيمارش از چه شهري به آنجا آمده برق عجيبي در چشمانش درخشيد.بلافاصله بلند شد و بسرعت بطرف اطاق بيمار حركت كرد.لباس پزشكي اش را بر تن كرد و براي ديدن مريضش وارد اطاق شد.در اولين نگاه اورا شناخت.
سپس به اطاق مشاوره باز گشت تا هر چه زود تر براي نجات جان بيمارش اقدام كند.از آن روز به بعد زن را مورد توجهات خاص خود قرار داد و سر انجام پس از يك تلاش طولاني عليه بيماري ، پيروزي ازآن دكتر كلي گرديد.
آخرين روز بستري شدن زن در بيمارستان بود.به درخواست دكتر هزينه درمان زن جهت تائيد نزد او برده شد.گوشه صورتحساب چيزي نوشت.آنرا درون پاكتي گذاشت و براي زن ارسال نمود.
زن از باز كردن پاكت و ديدن مبلغ صورتحساب واهمه داشت.مطمئن بود كه بايد تمام عمر را بدهكار باشد.سرانجام تصميم گرفت و پاكت را باز كرد.چيزي توجه اش را جلب كرد.چند كلمه اي روي قبض نوشته شده بود.آهسته انرا خواند:
«بهاي اين صورتحساب قبلاً با يك ليوان شير پرداخت شده است»



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم تیر 1388 و ساعت 14:13 توسط منصوره |
*~*~ دوست داشتن یا عشق~*~*

دوست داشتن برتر از عشقه



دوست داشتن خيلي برتر از عشقه , مي دوني چرا؟

چون

يک عاشق وقتي به معشوقش نگاه مي کنه , زيبا ترين گل دنيا رو مي بينه .

اونو برترين انساني مي دونه که توي دنيا وجود داره . پس عاشقشه.

تا بي نهايت عاشقشه .

توي دنيا موجودي برتر از معشوق اون وجود نداره.

معشوقش يک انسان زميني نيست , يک پري آسمونيه.

هيچ چيزي بدي توي معشوق عاشق وجود نداره .

پس . . . چرا عاشقش نباشه ؟

اما

کسي که کس ديگه اي رو دوست داره , همه چيز رو درباره دوستش مي دونه .

تمام بدي هاش .

تمام خوبي هاش .

ضعفهاش.

نيازهاش.

کمبود هاش.

همه چيز رو مي دونه .

ولي همچنان دوستش داره.

اين آدم زيباترين گل زندگيش رو در حالي انتخاب مي کنه که مي دونه اون آدم زيباترين گل دنيا نيست . . .

با وجود همه بدي هاش , دوستش داره.

پس دوست داشتن بي نهايت برتر از عاشق شدنه.

.

حالا مي خوام داد بزنم

آي عاشقايي که دارين گل زندگيتون رو انتخاب ميکنين

آهاي اونايي که يه دل نه صد دل عاشق گلي شدين که انتخابش کردين

فکر کنين . . .

حالا که عاشق شدين , دوست بدارين , زيرا که

دوست داشتن برتر از عشقه



| *| نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387 و ساعت 18:19 توسط منصوره |
*~*~ پدر~*~*

یادش می آید وقتی که کوچک بود روزی پدرش خسته و عصبانی از سر کار به خانه

آمد. او دم در به انتظار پدر نشسته بود.

گفت : بابا، یک سئوال بپرسم؟

پدرش گفت : بپرس پسرم . چه سئوالی؟

پرسید : شما برای هر ساعت کار چقدر پول می گیرید؟

پدرش پاسخ داد : چرا چنین سئوالی می‌کنی ؟

فقط می خواهم بدانم . بگوئید برای هر ساعت کار چقدر پول می‌گیرید؟

پدرش گفت : اگر باید بدانی خوب می گویم، ساعتی 20 دلار.

پسرک در حالی که سرش پائین بود آه کشید، بعد به پدرش نگاه کرد و گفت : می شود لطفاً 10 دلار به من بدهید ؟

پدر عصبانی شد و گفت : اگر دلیلت برای پرسیدن این سئوال فقط این بود که برای خریدن یک اسباب بازی مزخرف از من پول بگیری، سریع به اتاقت برو و فکر کن که چرا اینقدر خود خواه هستی! من خیلی خسته ام و برای چنین رفتارهای بچه گانه ای وقت ندارم.

پسرک آرام به اتاق رفت و در را بست.

پدر نشست و باز هم عصبانی تر شد. پیش خود گفت : چطور به خودش اجازه می‌دهد فقط برای گرفتن پول از من چنین چیزی بپرسد؟

بعد از حدود یک ساعت آرام تر شد و فکر کرد که شاید با پسر کوچک خیلی تند و خشن رفتار کرده. شاید واقعاً چیزی بوده که او برای خریدش به 10 دلار نیاز داشته است. به خصوص اینکه خیلی کم پیش می آید پسرک از او درخواست پول کند.

پدر به سمت اتاق پسر رفت و در را باز کرد و گفت : با تو بد رفتار کردم. امروز کارم سخت و طولانی بود و همه ناراحتی هایم را سر تو خالی کردم. بیا این 10 دلاری که خواسته بودی بگیر.

پسرک خندید و فریاد زد : متشکرم بابا. بعد دستش را زیر بالشش برد و  از آن زیر دو اسکناس 5 دلاری مچاله شده درآورد. پدر وقتی دید پسر خودش پول داشته دوباره عصبانی شد و گفت : با اینکه خودت پول داشتی چرا دوباره تقاضای پول کردی؟

پسرک گفت : برای اینکه پولم کافی نبود ولی الان 20 دلار دارم. پدر، آیا می توانم یک ساعت از کار شما را بخرم تا فردا یک ساعت زودتر خانه بیائید و با ما شام بخورید؟



| *| نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387 و ساعت 11:33 توسط منصوره |
*~*~ my freinds~*~*

زندگیم ..من آموخته ام که چگونه عشق بورزم ..چگونه بخندم و شاد باشم..چگونه در کارهای سختی که به من محول شده قوی باشم.

چگونه درستکار و با ایمان و بخشنده باشم ..

ولی هیچوقت قادر به آموختن این که تو رو فراموش کنم نبودم ..

شاید که در طول سالها به جایی نرسیده باشم ..و یا ایمان شکننده ای داشته باشم ولی همیشه به خاطر این که در طول سفر  زندگیم با تو آشنا شده ام خدا رو شکر گزارم ..



| *| نوشته شده در جمعه ششم دی 1387 و ساعت 15:3 توسط منصوره |
*~*~ شانه هایت~*~*

شانه هایت را برای گریه کردن دوست دارم

                                          بی تو بودن را برای با تو بودن دوست دارم



| *| نوشته شده در دوشنبه دوم دی 1387 و ساعت 14:26 توسط منصوره |
*~*~ ارزش زمان~*~*

برای فهمیدن ارزش ده سال:از زوجهای تازه طلاق گرفته بپرس

برای فهمیدن ارزش یک سال:از دانش اموزی که در امتحانات اخر سال رد شده بپرس

برای فهمیدن ارزش یک ماه:از مادری که نوزاد زود رس به دنیا اورده بپرس

برای فهمیدن ارزش یک ساعت: از عشاقی که در انتظار یک دیگر به سر میبرند بپرس

برای فهمیدن ارزش یک ثانیه:از بازمانده یک تصادف بپرس

برای فهمیدن ارزش یک دهم ثانیه:از دونده ای که در المپیک مدال نقره بدست اورده بپرس

 

الهی بینیت دراز بشه اگه مطلبمو کش بری!!!!!!!!!!!!!!!!!!!



| *| نوشته شده در جمعه بیست و نهم شهریور 1387 و ساعت 18:15 توسط منصوره |

 

 

 

. <